غم آذربایجان غم ماست
دیوارها رفتند
سقف ها آمدند
همه چیز حتی صدای تو لرزید
حتی دست های تو دور گردنم
حلقه گرمی که سرد شد
سرد
حالا برای لحظه ای مرگ را کنار بگذار
و مرا ببوس
پیش از آنکه آغوش مان را از زیر آوار در آورند
"آرش نصرت اللهی، روزنامه شرق"

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه كابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید كه بری یا كه بمونی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 17:41 توسط مسعود
|